خرید بک لینک
یونگ سنگ بعد از شام مدتی رو موند و بعد با این عذر که فردا صبح زود باید به کمپانی بره عزم رفتن کردن . سارا تا دم در همراهش رفت و بعد از اینکه مدتی رو هم مقابل در در آغوش یونگ سنگ سپری کرد بالاخره رضایت داد تا یونگ سنگ بره . روزها به سرعت گذشتن و یونگ سنگ که تنها چند روز بعد از آخرین ملاقاتش با سارا آ

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 17:06

کنار هم نشسته بودن و چند دقیقه ای بود که بینشون هیچ حرفی رد و بدل نشده بود . بالاخره یورا با صدایی آروم شروع به صحبت کرد - خب سر دسته ی نامردا تعریف کن ببینم از ایران چه خبر - داستانش خیلی مفصله .... و بعد سارا شروع کرد از اولین لحظ

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

یونگ سنگ ماشین رو زیر پل رودخونه هان نگه داشت . منظره ی شب این مکان فوق العاده بود . هردوشون از ماشین پیاده شدن و کنار رودخونه به تماشای منظره مشغول شدن . مدتی که گذشت یونگ سنگ نیم نگاهی به سارا انداخت . نیم رخ پر از جذابیتش زیر نور نورافکنا از هر من

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

ناگهان سارا که انگار چیزی یادش اومده باشه شروع کرد به صحبت کردن - راستی بچه ها یه سوال این پسر خوشتیپه تو کلاسمون... اسمش چی بود آها مین هو از وقتی اومدم ندیدمش رفته ؟ - خیلی وقته رفته - چرا ؟ - داستانش مفصله -

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

سلام عزیزای دلم مرسی که با کامنتای خوشگلتون بهم انگیزه و روحیه میدید ببخشید واسه غیبتی که این مدت دارم به شدت سرگرم امتحانات میان ترم دانشگاهم و بعید بدونم برسم تا پایان ترم زیاد وقت بزارم سر داستان مگر تو فرجه ی قبل از امتحانات مرسی از صبری که می کن

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

صفحه بندی